X
تبلیغات
عشق گمشده

عشق گمشده

تنهایی تنها باش دنیا دنیایی نامردی شده


این وبلاگ بسته شد

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1392ساعت 15:23  توسط فرزاد افشار  | 

♥دوست دارم♥

نامه ای از طرف خداوند

به: شما

تاریخ : امروز

از: خالق

موضوع : خودت

عطف به : زندگی



من خدا هستم. امروز من همه مشكلاتت را اداره میكنم .

لطفا به خاطر داشته باش كه من به كمك تو نیاز ندارم. اگر در زندگی وضعیتی برایت پیش آید كه قادر به اداره كردن آن نیستی، برای رفع كردن آن تلاش نكن .



آنرا در صندوق( برای خدا تا انجام دهد) بگذار . همه چیز انجام خواهد شد ولی در زمان مورد نظر من ، نه تو . وقتی كه مطلبی را در صندوق من گذاشتی ، همواره با اضطراب دنبال(پیگیری) نكن .



در عوض روی تمام چیزهای عالی و شگفت انگیزی كه الان در زندگی ات وجود دارد تمركز کن .

ناامید نشو ، توی دنیا مردمی هستند كه رانندگی برای آنها یك امتیاز بزرگ است.

شاید یك روز بد در محل كارت داشته باشی : به مردی فكر كن كه سالهاست بیکار است و شغلی ندارد ممكنه غصه زودگذر بودن تعطیلات آخر هفته را بخوری :

به زنی فكر كن كه با تنگدستی وحشتناكی روزی دوازده ساعت ، هفت روز هفته را كار میكند تا فقط شكم فرزندانش را سیر كند وقتی كه روابط تو رو به تیرگی و بدی میگذارد و دچار یاس میشوی :

به انسانی فكر كن كه هرگز طعم دوست داشتن و مورد محبت واقع شدن را نچشیده وقتی ماشینت خراب میشود و تو مجبوری برای یافتن كمك مایلها پیاده بروی :

به معلولی فكر كن كه دوست دارد یكبار فرصت راه رفتن داشته باشد ممكنه احساس بیهودگی كنی و فكر كنی كه اصلا برای چی زندگی میكنی و بپرسی هدف من چیه ؟ شكر گذار باش .
در اینجا كسانی هستند كه عمرشان آنقدر كوتاه بوده كه فرصت كافی برای زندگی كردن نداشتند وقتی متوجه موهات كه تازه خاكستری شده در آینه میشی :

به بیمار سرطانی فكر كن كه آرزو دارد كاش مویی داشت تا به آن رسیدگی كند ممكنه تصمیم بگیری این مطلب رو برای یك دوست بفرستی :

متشكرم از شما ، ممكنه در مسیر زندگی آنها تاثیری بگذاری كه خودت هرگز نمیدانستی.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1392ساعت 12:41  توسط فرزاد افشار  | 

دستم رو که میکشم رو صورتم... یه چیزهایی یادم میاد... زیر چشمها... رنگ لبها... اینجایی که ما هستیم... خبری از آینه یا چیزی که بشه توش خودمون رو ببینم نیست... نه که نباشه... هست... یه جو خاویار میخواد، که هر کسی نداره... این روزها با این آینه های معمولی نمیشه خودمون رو ببینیم... سیلیه آبدار لازمه... این روزها همه خسته ایم از این وضع که هر لحظه از لحظه قبلش ت*می تره... دیگه هیچ کدوممون خودمون نیستیم... همه یا دارن ادای گرگ رو در میارن یا بره... این روزها خیلی سر به زیر شدیم... همش سرمون به زیر و یا داریم سیگاری بار میزنیم یا کراک یا شیشه... پسر دختر هم نداره... همه همین گهم... واسه اونها خیلی مهمه که ما سر بزیر باشیم... قدیما اینجوری نبود... قدیمها یه طور دیگه ای بود... همه سینه ها سپر و سر بالا... سگی و ویسکی و آبجو که وسط بود، سر و پیک  رو میگرفتن بالا و میگفتن... سلامتی... اینجوری بود که سینشون همیشه سپر بود... اینجوری شد که رفتن جلو توپ و تفنگ... جلو توپ و تفنگ رفتن، خاویار میخواد... اونی که سرش پایینه، خاویارش کجا بود... یه نگاه به دور و برت که بندازی، میبینی این همه جوون وینگوری رو...  واقعن که خجالت داره، داداشم... که گریه داره، عزیزم... که خنده داره از این که هر چی اونها خواستن ما همون شدیم... گفتن عرعر کن... کردیم... گفتن برین به هیکل خودت... ریدیم... گفتن حالا همدیگه رو لیس بزنین... زدیم... گفتن دیگه نون نداریم... همدیگه تیکه پاره کنین... کردیم... بیا رفیق... بیا این یه تیکه گوشتی که از بدنم مونده هم مال تو... سردسته... خوبه... خوش مزست... آخرش که چی؟؟؟ تهش مجبور میشی خودت رو بخوری، بدبخت... تاسفم از اینه که یه نگاه به بالا نکردیم که ببینیم دارن چیجوری به ریش ما میخندن...متاسفم... جبهه نگیر... شاخ بازی هم در نیار که هیچ گهی نیستی... آره با خودتم... خود آشغالت...

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1392ساعت 20:31  توسط فرزاد افشار  | 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1392ساعت 20:3  توسط فرزاد افشار  | 

به نام خدا

 

كوزتي  كه تو داستا ناس وهمه شنيدين تازگيا دوتا شده ،اون  كوزت يك  بود،منم از ديشب تا الان

كوزت دو شدم. عجيب در حال كاركردنم،كارايي كه توعمرم نكردم و انجام دادم.ديشب ساعت

هشت ونيم رفتم آشپزخونه ساعت يازده اومدم بيرون.

هويج خورد كردم وفريزر كردم، سبزي براي سوپ پاك كردم وشستم وخورد كردم. بعدم خودم و

لوس كردم برا بابا وطالبي دهنم گذاشت (آيكون بسوز اومدن برا بچه ها وب)

امروزم قرار بود سوپ درست كنم كه قرار شد شب درست كنم.ناهار الويه درست كردم به سبكي

 غير از دستور مامان يعني انگشتاشو آدم  دوسداره باهاش بخوره انقد خوشمزه شده،خودمم فكر

نمكيردم انقد خوشمزه بشه،جا همه كسايي كه الويه دوسدارن خالي بود.

به من بگن صبح تا شب توآشپزخونه باش و كار كن ولي نگن ظرف بشور وجارو بكش كه من متنفرم

 ازاينكارا عجييييييييب.

واقعا چقد خانوم خونه بودن سخته!!!!!!!!!!! همش در حال راه رفتن بايد باشه وكار كنه.

پسرا ، دخترا قدر مامان وبابارو بدونين كه هيچكي جاي اونا رو نميتونه بگيره حتي همسرتون.

خدا همه مادر وپدرايي هم كه در قيد حيات نيستن وبيامرزه و قرين رحمت قرار بده.

الان همگي موقعش هس كه به من بگين:

خسته نباشي وخدا قوت جووووووووونمرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1392ساعت 15:29  توسط فرزاد افشار  | 

بهترين لذت دنيا اينه كه بدوني يكي خيلي دوست داره

البته كسي منو دوس نداره در جد تئوري گفتم

 

اين نوشته رو يكي بهم پيام داد خيلي خوشم اومد  البته وبلاگ (الس ام اس92) هم بود ولي باز

 اينجا گذاشتم.

تا آخر ارديبهشت وقت گلاب گيري تو شهرمون هست.دوباره كاشان  داره مثل عيد شلوغ

 ميشه،قمصر،نياسر وبرزك گلاب گيري ميشه تشريف بيارين خوشحال ميشيم( همچين دختر مهمون

 نوازي هستم من)

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1392ساعت 15:29  توسط فرزاد افشار  | 

یه وقتایی آدم اونقدر تنهاست که آرزو داره یکی صداش کنه...

                                                                          حتی اشتباهی...!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1392ساعت 21:45  توسط فرزاد افشار  | 

چگونه می توان به تاولهای پا گفت:

                         تمام مسیر طی شده اشتباه بوده است!!؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1392ساعت 21:43  توسط فرزاد افشار  | 

زندگی هیچ وقت اندازه تن ما نـــــــشد...

حتی وقتی که خودمان بریـــــدیم و دوختــــــــــــــیم....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1392ساعت 21:43  توسط فرزاد افشار  | 

 

خیلی حــــــــرف هست...

که تــــــــو هرروز در گــــــــلویت...

بغــــــــض کشنده ای احســــــــاس کنی...

بــــــــرای کسی که...

بدانی...حتی یک بار در عمــــــــرش...

به خــــــــاطر تــــــــو...



بغض هــــــــم نکــــــــرده است...!!

نویسنده:آنیتا

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1392ساعت 10:42  توسط فرزاد افشار  | 

قرآن

آیا می دانید که اگر شما در حال حمل قرآن باشید ،

شیطان دچار درد شدید در سر میشود

و باز کردن قرآن ، شیطان را تجزیه می کند

و با خواندن قرآن ، به حالت غش فرو میرود..

و خواندن قرآن باعث در اغما رفتنش میشود؟؟؟؟

و آیا شما می دانید که هنگامی که می خواهید

این پیام را به دیگران ارسال کنید ،

شیطان سعی خواهد کرد تا شما را منصرف کند؟؟؟؟

فریب شیطان را نخور!!!!!

پس این حق را دارید که این پست رو کپی کنید

و توی وبهاتون بذارید....

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم فروردین 1392ساعت 12:30  توسط فرزاد افشار  | 

چهارشنبه کیش
 

 

رؤیت هلال ماه آدمیت

 

از پس کوه بلند و نوک تیزِ نیش زبان

 

در شب مه آلود و کبودِ وهم و خود بینی

 

از میان غبار جهل و هوس

 

 

مرا هوسی دیگر است

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم فروردین 1392ساعت 12:30  توسط فرزاد افشار  | 

گاه در آن حالی که دوست داریم نیستیم
گاه آنچه میخواهیم بدست نمی آوریم
گاه پیشامدها را در نمی یابیم
گاه زندگی مارا به سویی می فرستد که در اختیار مانیست
در همین لحظات است که بسیاری از ما
به کسی نیازمندیم که به آرامی همدردمان باشد
حامی ما باشد
میخواهم بدانی ....
با  تمام وجود با تو هستم
وبه یاد آر که گرچه امروز زندگی سخت مینماید
اما فردا روزی دیگر است

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1392ساعت 22:31  توسط فرزاد افشار  | 

521.جای تو خالی

پر از تنهاییم ای کاش بودی

که داره زندگیم از دست میره

یه آهنگی گذاشتم که میدونم

اگه گوشش کنی گریه ت میگیره

صدام از گریه ی دیشب گرفته

چه بارونی چه احساسی چه حالی

با اشکام باز مهمونی گرفتم

همه چی هست فقط جای تو خالی

 

دارم دنبال عکسامون میگردم

همونا که لب دریا گرفتیم

اگه ما سهم هم دیگه نبودیم

چرا توی دل هم جا گرفتیم؟

چه معصومانه افتادی تو این عکس

چه لبخند نجیبی رو لباته

تو میخندی و من گریه م گرفته

چقدر این خونه تشنه ی صداته

 

تو یادت رفته وقتی گریه دارم

برای اشکای من شونه باشی

تو یادت رفته باید خونه باشی

باید پیش منه دیوونه باشی

نگو خونه بگو دیوار بی در

که سرتا پاشو خاموشی گرفته

مگه من توی تقدیرت نبودم

شاید دنیا فراموشی گرفته

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1391ساعت 19:18  توسط فرزاد افشار  | 

525.مردانه

دلم حضور مردانه میخواهد ...

نه اینکه مرد باشد نه ...

مردانه باشد

حرفش ،قولش ،فکرش ،نگاهش و قلبش

آنقدر مردانه که

بتوان تا بینهایت دنیا به او اعتماد کرد

تکیه کرد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1391ساعت 19:17  توسط فرزاد افشار  | 

528.سهم من از تو

سهم من از تو
 
عشق نیست

ذوق نیست
 
اشتیاق نیست
 
همان دلتنگی بی پایانی است
 
که روزها دیوانه ام میکند

وشب ها بیخواب

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1391ساعت 19:17  توسط فرزاد افشار  | 

                       ****سلام دوستای گلم پیشاپیش عیدتون مبارک.****

                      شایداین چند روزه نتونم بهتون سر بزنم منو ببخشید


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1391ساعت 18:8  توسط فرزاد افشار  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1391ساعت 18:8  توسط فرزاد افشار  | 

نشستم پای مشروب بچه ها گفتن بخور به سلامتی اونی که دوستش داری


پیکو به لبم نزدیک کردم نخوردم ولی گفتم به سلامتی اونی که از وجودش



نفس میکشم گفتن تو که نخوردی!؟ گفتم سلامتی اونو تو پاکی میخوام نه تو مستی...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1391ساعت 18:8  توسط فرزاد افشار  | 


همیشه میترسیدم تو را از دست بدهم ، همیشه میترسیدم رهایم کنی ،مرا تنها بگذاریاما…. تو آنقدر خوبی، که به عشق و دوست داشتن وفاداریکه حتی یک لحظه نیز فکر نبودنت را نمیکنمهمین مرا خوشحال میکند ، همین مرا به عشق همیشه داشتنت امیدوارم میکند

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1391ساعت 18:7  توسط فرزاد افشار  | 

سلـــآم.

اینجــآ از بــآبـــآ لنـــگ دارـآزی مینویـــسم کـــه هنــوز نیِــــست.فقـــط توِی روِیــــآهام باهــــآش زندگـــی میکـــنم.امــآ حســش میکنــم.میــدونم یه روِزِی میــآد.
اینــــآیـــی کــه مینویــــسم مخلوطــــی از واقعیـــت و خیــآلــآته.

نـــمیدونــم جذ ـآب هســت یـــآ نــه.امـــآ رـآضی نیستــــم 1 کلمــه اش کپـــی بشـــه.
شخصیـــت و شعـــور د ـآشتـــه بـــآشی کپـــی نمـــیکنی.

رمــز خــوآستــی بگــــو :) اگــر حس کردم نوشتـه هـآم بـه درد احسـآسـآتت میخورهـ بهت میدم.
 امـ آ راز دار بــآش.
نظـر هـاتون برـآم خیلـی مهمـه.

+زمــان مشخصی آپ نمیشه.هر وقــت حســش بود!!شــآید تو 1 روـز دوبــآر آپـــ کنم ؛شــآید تو 2 هفتــهـ هیچی آپ نکنـمـ !

+تبــآدل لینــک فعلــا نمیشــه.

+از آرشـیو استفاده کنین

*نظـرآت فقط در ایـن پست

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1391ساعت 20:55  توسط فرزاد افشار  | 

-چهارشنبه سوری: فرصتی بسیار مناسب برای افرادی که زیاد مایل نیستند بهار سال آینده را مشاهده کنند. اتفاقی که در آخرین سه شنبه سال می افتد، اما معلوم نیست به چه دلیلی به جای سه شنبه سوری به آن چهارشنبه سوری می گویند. نام یک فیلم که موضوع آن هیچ ربطی به نام فیلم ندارد!
۲- خانه تکانی: تکان خوردن خانه، نوعی زلزله بدون
خسارت جانی که البته در برخی موارد همراه با خسارتهای شدید مالی (از جمله تعویض مبلمان، پرده ها، تلویزیون و…) می باشد، نام یک نوع ورزش که در آن مردان “کوزت”وار اقدام به شست و شوی شیشه منازل و تمیز کردن خانه می کنند.
توضیح مرتبط:ای کاش به جای این همه خانه تکانی کمی هم به خانه دلمان تکانی می دادیم…
۳- خرید نوروزی: روزهای کشیدن چک، روزهای حسرت کشیدن پشت ویترین مغازه ها، روز” بابا من اینو می خوام “،”بابا من اونو می خوام”، روز درک معنی فاصله طبقاتی به کمک تک تک سلولهای بدن.
۴ -
جلو کشیدن ساعت: سنتی قدیمی که  با توجه به تحقیقات بعمل آمده جدید، کنار گذاشته شد. عملی که از ۱۵ سال پیش با هدف صرفه جویی در مصرف برق انجام می گرفت اما امروزه برخی محققان، دریافته اند که این عمل هیچ تأثیری درکاهش مصرف برق ندارد و مردم کشورمان هم در این ۱۵ سال سر کار بوده اند و الکی هی ساعتها را جلو و عقب می کشیده اند!
۵ –
مسافرت نوروزی: ترفندی برای جیم شدن از دست مهمانان نوروزی. فرصتی طلایی برای مأموران راهنمایی و رانندگی… البته نه برای جریمه کردن بلکه برای ارشاد رانندگان خطاکار!
۶- روبوسی: سخت ترین جای دید و بازدید. معمولاً بعد از دست دادن انجام می گیرد.
یک خواهش مرتبط: لطفاً در طول
تعطیلات نوروزی از خوردن پیاز و سیر جداً خودداری کنید.

ادامه مطلبشم قشنگه سال نوتون مبارک...............البته پیشاپیش


 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند 1391ساعت 16:59  توسط فرزاد افشار  | 

یادته شب لیله القدر ازت خواستم که بازم منو به خونت راه بدی ؟چی شده که تو هم تحویلم نمی گیری؟

http://www.farhangnews.ir/sites/default/files/content/images/story/91-10/22/n00453138-b.jpg

باز مرا در  به دهن آمده طوطی طبعم به سخن آمده 

باز به رویم در خلد باز شد رحمت بی واسطه آغاز شد 

باز دلم مست و هوایی شده گرم مناجات رضایی شده

جنون عاشقانه بی حد شده مرغ دلم راهی مشهد شده 

اشک دل از دیده روان می کنم آنچه که مخفیست عیان می کنم 

چشم دل خویش چو وا می کنم زمزمه رضا رضا می کنم 

غبار معصیت زدل رفته ام  درد دلم را به رضا گفته ام

ای شجر باغ علی و بتول چو فاطمه بضعه پاک رسول

ای دو جهان ریزه خور خوان تو جان به فدای تو و احسان تو

ای حرمت به عرش حق متصل دشمن و دوست از کرم تو خجل

خلق جهان را تو پناهی رضا کن به من خسته نگاهی رضا

کعبه دل حج فقیران تویی شاه کرم حضرت سلطان تویی 

گرچه بود زائر تو بی حساب خواسته کسی نماند بی جواب 

گرچه بود حاصل عمرم گناه ولی به درگاه تو آرم پناه

مران مرا مران مرا از درت به پهلوی شکسته مادرت

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1391ساعت 20:51  توسط فرزاد افشار  | 

میـــدونــی چرا میای فیس بوک ؟؟؟!!!
نه واسه Add کردنه دختره
نه دیدن پسرایی که برات درخواست گذاشتن
نه کل کل
نه دعوا
...
...نه دورویی
نه ریا
نه پز دادن
نه غیبت کردن و ...!!!
.
.
.
.
.
تو میای فیـــــس بوک چون از آدمای واقعی که باهاشون برخورد میکنی خسته و دل شکسته شدی !!!
میای فیس بوک چون اینـــــجا آدما مهربونن !!!
در واقع خودشون نیستن و یه جورایی نمیتونن خودشون باشن
اینجا جاییه که تو حتی بعضی وقتا به خودت میگی اینا همه خوبن،
پس چرا یه دونشو من بیرون از نت نمیبینم ؟؟؟!!!
اینجا جاییه که آدما اونـــــجورین که باید باشن و نیستن :
رک ، مهربون ، رو راست ، خوب ، و مثل کوه پشتتن ، انگار چندساله همو میشناسین

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اسفند 1391ساعت 13:27  توسط فرزاد افشار  | 

باخت ، مساوی ، باخت ، باخت ، مساوی ، باخت ، باخت ، باخت ، باخت ...

هع! چی فکر میکردم چی شد! رسما بازنده! تا حد سقوط ... هر چی فکر میکنم نمیدونم از کجا شروع شد. خیلی چیزها دیگه درست نمیشن ، باخت ها هم برد نمیشن، افکار، عقاید ، درس و دانشگاه ، اهداف و آرزوها - همه رو باختم! برای خیلی کارها دیگه دیر شده! ولی ... سقوط = مرگ!

باید یک نقطه گذاشت. نقطه سر خط نه - بلکه نقطه برای پایان این دفتر استرس زا! همه چیز از نو ...

و  دوباره به نام خدا . به نام خدایی که منو یادش رفت! توقع همیشه به آدم آسیب میزنه ، حتی اگر این توقعات از خود خدا باشه، آره ... هیچ توقعی نیست!

توی دنیایی که دیگه آبی نیست از جنگیدن با خیلی چیزها خسته شدم. از اینکه اینقدر به خودم سخت بگیرم خسته شدم! خیلی چیزها توی وجودم رسیده به اینجا!!! باید از نو شروع کرد با یک دید تازه! باید آرامتر اما محکمتر قدم برداشت! خیلی تحولات لازمه و از اونجایی که ترک عادت موجب مرض است باید برای روزهای سخت آماده شد. روزهای طوفانی ... بدون دل خوشی، بدون پشتیبان، تنهای تنها! بی توجه به خیلی چیزها... 

دنیا بالا داره پایین داره مبادا کم بیاری ، کم آوردی ... برو بمیر!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اسفند 1391ساعت 22:4  توسط فرزاد افشار  | 

-

بعضی ها فقط خودشون رو میبینن ، فقط خودشون درست میگن ، همیشه حق با خودشونه و جالبه معذرت خواهی هم بلد نیستن و فقط دنبال این هستن که دلیل بیارن که یر به یر! در برابر هر آدمی و رفتارهای زجر آورش بسته به جایگاهش توی زندگیم تا یک حدی آستانه تحمل دارم. همیشه باید مواظب بود چون بهترین ها و بالاترین ها هم ممکنه یک حدی داشته باشن که یک روز از حدشون رد بشن و به سرعت نور سرد بشم.

زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم/ زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت/ زندگی، خاطره آمدن و رفتن ماست.....

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اسفند 1391ساعت 22:4  توسط فرزاد افشار  | 

10 -

زلف بر باد مده تا نَدَهی بر بادم                        ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم
مِی مخور با همه کس تا نخورم خون جگر          سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم
زلف را حلقه مکن تا نکنی دربندم                    طُره را تاب مده تا ندهی بر بادم
یار بیگانه مشو تا نَبَری از خویشم                    غم اَغیار مخور تا نکُنی ناشادم
رخ برافروز که فارغ کنی از برگِ گُلم                   قد برافراز که از سرو کنی آزادم
شمع هر جمع مشو ور نَه بسوزی ما را            یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم
شهره‌ی شهر مشو تا ننهم سر در کوه             شور شیرین منما تا نکُنی فرهادم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اسفند 1391ساعت 22:3  توسط فرزاد افشار  | 

نترسیدن

همه آن چیزهایی که روزی فکر می کردی به آنها دست خواهی یافت تنها از زاهی به آنها خواهی رسید که فکر نمی کردی چطور به آنها خواهی رسید. پس نگران نباش و به آنچه می توانی برسی فکر کن که لازمه رسیدن به آنچه که می خواهی برسی فقط نترسیدن است.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اسفند 1391ساعت 12:32  توسط فرزاد افشار  | 

در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد

حالتی رفت که محراب به فریاد آمد

از من اکنون طمع صبر و دل و هوش مدار

کان تحمل که تو دیدی همه بر باد آمد

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اسفند 1391ساعت 12:31  توسط فرزاد افشار  | 

کشباف

مَقدم ات شکوفه باران؛

بر پیچ و تاب افکــارم!

این روزهــــــا کارم اینست،

می بافم و می بافـــم

از تار و پود خیالـــــم؛

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اسفند 1391ساعت 14:21  توسط فرزاد افشار  |